تبليغاتX
ساحل خاموش

ساحل خاموش

شرح پریشانی خویش

کاش...

شهریست در خموشی و

                               دیوارهای شهر

گشتند تکیه گاه من هرزه گرد مست



با خویشتن به زمزمه ام این حدیث را؛

یا هست آنچه نیست

                          و یا نیست آنچه هست


داغم به لب ز بوسه یک شب که شامگاه

زخمی نهاد بر دلم و

                          آشنا شدیم


با یک نگاه عهد ببستیم و او مرا
نشناخت کیستم !

                       سپس از هم جدا شدیم


شهریست در خموشی پرهای یک کلاغ

بر پشت بام کلبه ی متروک ریخته


یخ بسته است، گربه سر ناودان کج
مردی به راه مرده و

                        مردی گریخته

 

چه تلاش بیهوده ای است زیستن وقتی برای رهایی از نام و ننگ باشد.هرچه هست(شد)از قامت ناساز  کج اندام ماست.گمان نمیکردم اینقدر دلبسته شده باشد که دوری من از او موجب غصه و ناراحتی و ناله و نفرینش شده باشد.او پاک بود و بی آلایش.دختری همسان خود باید پیدا میکرد.هنوز هم دوستش دارم ولی زندگی فراتر از عشق است و آتش عشق هرقدر هم شعله ور باشد با اولین طوفان دهشتناک زندگی خاموش خواهد شد.

محمد این را بپذیر که من و تو وصله ی مناسبی برای یکدیگر نبودیم.باور کن-ومیدانم که میدانی-که من عاشقت بودم و -هستم - و هنوز به یادتم ولی هیچگاه نمیتونستم همسر مناسبی برای تو باشم.در خلوص محبت تو شکی نبود اما مهم این بود که من لایق تو نبودم.

من از لحاظ ظاهری و باطنی اونی نبودم که تو بخوای.من چادر نمیپوشم -بگذر که حالا گاهی به سر میکنم-و تو هم حتی توان اداره ی یه زندگی ساده رو نداشتی- اینو قبول کن -حالا گیرم که منم صبر میکردم که تو شرایطو فراهم میکردی  روزگار هیچوقت نذاشته عاشقها و معشوقها به هم برسند.تا اون وقت ۱۰۰۱ مسئله ممکن بود پیش بیاد.در ضمن تو باید با کسی عهد همسرس میبستی که شایسته تو و خانوادت باشه.حتی خانواده هامون هم متفاوت بودن.!!!

منم هیچی نشده جدا شدم.امسال عید تلخی رو میخوام آغاز کنم.برای کل فامیل اینطوره.مرگ عمه شمسی  طلاق محمد و افسانه  جدایی زود هنگام من در دوران نامزدی تصادف کردن بابام...خلاصه اوضاع خیلی ابریه.

من دوستت داشتم و دارم.(میدونم که میدونی راست میگم.)هوس هم نبود.این مزخرفیه که محمد میگه!یه عشق پاک بود.خودت خواهر داشتی و میدونی که هیچ دختری حاضر نیست به راحتی گرد بی عفتی به دامنش بشینه بنابراین من از ته قلبم دوستت داشتم که من!!!پیشقدم ایجاد رابطه شدم.هرچند به ازدواج با تو فکر میکردم ولی هرچه پیش رفت دیدم نه!من و تو به هم نمیخوریم ولی دیگه خیلی دیر شده بود و تو کاملا وابسته شده بودی.طبیعی بود هر رابطه ای که یه مدت ادامه پیدا کنه احساس علاقه به طرف مقابل پیش میاد اما تو بگو من باید چه میکردم.؟.

خیلی خسته ام.دلتنگم.حالم خوش نیست.هر شب خوابهای بد میبینم.کاش مثل سابق برام دعا میکردی

سر نمازهام برای موفقیتت دعا میکنم.

‌‌‌‌‌

بای!!

+ نوشته شده در  ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مینا   | 

مناجات...

خداوندا از شکستن دل بندگانت به تو پناه می برم.

از اینکه بنده ای از بندگانت را از خود رنجیده خاطرکنم به تو پناه می برم.

خداوندا ما بندگان خطاکارت را بپوشان و هرکس را که مایه ی رنجشش گشته ایم از ما راضی کن چرا که آه آنان که از جانب ما بدی دیده اند زندگی را کن فیکون میکند و آرامش را از وجود ما سلب میکند.

خدایا به آنان بهترین عطایایی را که به یکی از بندگانت میکنی عطا کن.

آمین

+ نوشته شده در  ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مینا   | 

در کوچه های شهر

+ نوشته شده در  ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مینا   | 

یک قلب و یکی نیزه و یک کاسه ی خون
کــنــدم بـــه روی درخــتِ بـیـد مـجـنون
آن قــلـب ز مــن بــود و نــگاهــت نــیــزه
آن کاسۀ خون ، خون ِ دلِ این مجنون
******************
بـــا آمـــــدنــــــت بــهـــشــــت را آوردی
طــعـــم خـــوشِ ســرنــوشـت را آوردی
گلــشن شــده از وجــود تــو خــانـۀ دل
تــو نــیــکی ِ یـــک ســرشـت را آوردی
******************
+ نوشته شده در  ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مینا   | 

دختر نابینا

آتشدختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
+ نوشته شده در  ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مینا   | 

آخه چرا؟

بابا به خدا نشد.همین تو که الان میگی من بیوفاام ۴ روز دیگه میزدی زیرش و میگفتی این دختره که باپای خودش اومده لایق زندگی با من نیست.

من چه گناهی کردم؟میدوم سخته.اما چاره چی بود.تو رو خدا منو ببخش.محمدم منو ببخش.من. ببخش.من تو رو به بازی نگرفتم.

.میخوای عذابم بدی؟اگه دوستم داشتی-قبلا-الان اذیتم نمیکردی.امیدوارم خدا یه دختر باشخصیت با حجاب خانواده دار نصیبت کنه.منو میخاستی چکار؟

یعنی تو میگی  همه ماجراهای بین ما دروغ بوده.؟من دروغ میگفتم؟همه ابراز احساسات ها حرفها رازها و...دروغ بوده؟

چرا اینقدر زود با احساساتت تصمیم میگیری؟یه کم منطقی باش.من میگفتم محمد احساساتیه تو هم اینجوری شدی؟

کاش منو میفهمیدی   کا ش میدونستی من تو چه موقعیتی این تصمیمو گرفتم.ترجیح بد به بدتر رو شنیدی؟من دیگه به خاطر تو !!به خاطر رابطه با تو!!!-میفهمی-از چشم پدر و مادم افتاده ام.هیچ ارزشی براشون ندارم.چون من آبروشونو بردم.روی من حساب میکردند منو همیشه مثال میزدند تو فامیل اما...

فقط میتونم بگم:کاش درکم میکردی...

+ نوشته شده در  ساعت 2 قبل از ظهر  توسط مینا   | 

با تو هستم...

آخه چرا هیچ چیزو باور نمکینی؟

من اون شبها رو هیچوقت فراموش نمیکنم.با تو بود که من خودمو پیدا کردم.

فکر کردی من تو آسایش بودم وقتی باهات در ارتباط بودم.؟مگه کم آبروی من رفت؟پیش بابام و مامانم و آبجیم!کم مجازات شدم.کم طعنه شنیدم ـکم حبس شدم؟!!

من فقط میخوام اینو بدونی که عشق من به تو در اون زمان صادقانه بود.همین.نه فریبی بود نه نیرنگی و نه"کید"ی.من بازی نمی کردم من به محبتت نیاز داشتم به صدای گرمت و به وجودت.اما...نشد.به خدا نشد.

من در موقعیت سختی دست به این انتخاب زدم.درکم کن.بفهم چی میگم؟من اصلا قصد اذیت و خدای ناکرده سر کار گذاشتنتو نداشتم.

میدونم.من الان هرچی بگم تو باور نمیکنی و میگی دختره دروغ میگه.حق هم داری.اما ای کاش موقعیتمو درک میکردی.

محمد دعام کن.مثل همیشه.ـ      به  خدا  قسم الان که دارم اینها رو  مینویسم بغض تو گلومه.ـبه یادتم.به یادم باش.تو رو خدا حلالم کن.نذار زندگیم با آه و نفرین تو شروع بشه.محمد همیشه میگفت:"محمدآقا دلش یه دریاست".دریادل من منو ببخش.من انتظار دعا دارم ازت اونوقت تو حلالم نمیکنی.؟

چاره ای نداشتم.باور کن.گردنبندو یادگاری نگه دار.جان من.--هرچند الان برات اندازه پشیزی ارزش نداره--.

خدانگهدار


اگه محمد بهت زنگ زد بهش بگو که من هیچ تقصیری در ماجراش نداشتم.بگو تو رو خدا کینه نکنه.من هیچکاره ام به خدا.

راستی بگو بهش خواهر مهتاب سوم انسانیه.کلاسشو برمیداره تا باش کار کنه؟ساعتی ۲۵ تومان.

+ نوشته شده در  ساعت 11 بعد از ظهر  توسط مینا   | 

اصلا به من چه؟

هر چی میشه باید من جواب بدم.تاوان عدم تفاهم یه عده رو من باید بدم!همیشه شروع آتشین و آرمانی با پایانهای تلخ همراه است دیگه.جفتشون از دست هم راحت شدن ولی الکی اظهار تاسف میکنن.نه محمد میتونست اون کسی بشه که افسانه میخواد نه افسانه میتونست اونی بشه که محمد میخواست."به همین سادگی به همین خوشمزگی".

حالا گنه کرد در بلخ آهنگری باید در تهران گردن من بدبختو بزنن!

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 6 بعد از ظهر  توسط مینا   | 

بدون شرح...

سلام

اولا من کی منت سرت گذاشتم؟شما اینو از شعر برداشت کردی؟

ثانیا چرا حرف نامربوط میزنی!چیز خورش کنم؟؟؟؟؟؟برادرتو؟؟؟؟!!!

ثانیا کدوم امانتیها؟؟؟

رابعا کجا بهم بدیشون؟

+ نوشته شده در  ساعت 6 بعد از ظهر  توسط مینا   | 

ما

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
 امّید ز هر کس که بریدیم، بریدیم


دل نیست کبوتر، که چو برخاست، نشیند
 از گوشۀ بامی که پریدیم، پریدیم


رم دادن صیاد خود از آغاز غلط بود
 حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم(محمد آقا!!!!با شماست ها!!!)


کوی تو که باغ ارم و روضۀ خلد است
 انگار که دیدیم، ندیدیم، ندیدیم


صد باغ، بهار است و صلای گل و گلشن
 گر میوۀ یک باغ نچیدیم، نچیدیم


سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
 هان! واقف دم باش، رسیدیم! رسیدیم!


«وحشی» سبب دوری و این قسم سخن ها
 آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم

+ نوشته شده در  ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مینا   | 

او...

سلام

چطوری نظرشو + کنم؟


سلام افسانه خانم

دیدم نظر دادی گفتم بی جواب نذارمت !

اولا عذر میخوام.من یه کمی عصبانی بودم یه چیزهایی نوشتم دیگه!

دوما مطمئنا شما هم عصبانی بودی که این حرفها رو زدی و گرنه میدونی که این القاب شایسته من نیست.!!!

سوما منظورت از حاجی گرینوف کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟نذار من کسی رو تشبیه به "مارمولک"کنم.

چهارما فهمیدیم تو هم شاعری!لازم نیست کباده علم و ادب بکشی.!!بشین واسه کنکورت بخون تا تهران قبول بشی پیش زوج عزیزت.!!!

+ نوشته شده در  ساعت 10 بعد از ظهر  توسط مینا   | 

خسته ام

" یک رفتن غیر منتظره برای رهایی کافی ست "

خسته ام از تلخی شب !

 

امروز را به باد سپرده ام

امشب کنار پنجره بیدار مانده ام

                  دانم که بامداد

امروز دیگری را با خود می آورد

                              تا من دوباره

 

                                                   بسپارمش به باد !!!

                                                   .....

                                                   .....

                                                   .....

خیلی وقت بود سکوت کرده بودم

الان هم حرفی برای گفتن ندارم

به جز یک مشت بغض قورت داده!

خیلی وقت است دست و دلم به نوشتن نمی رود!

خیلی وقت است قلم در دستم نمی چرخد

         و کاغذ زیر انگشتانم نمی ماند

بغضم مجال ترکیدن می خواهد !!

بریده ام ....

از وقتی نگاه آشنایی زیر تلی از خاکستر دفن شده ... !

از وقتی پاسخ پاکترین نگاه ، بزرگترین عذاب بود

و معصومانه ترین چشمها ، دردناکترین اشکها را ریختند ..!

وقتی نگاه تو این همه حرف برای گفتن دارد

                   دیگر نوشتن به چه کار من می آید ؟!

خدایا !

یک عمر وقت می خواهم تا سکوت های تو را ترجمه کنم ....

و این تازه ابتدای سردرگمیست .

+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مینا   | 

خطاب به "محمدآقا"

سلام آقای زندی!

اولا اینم رسمش نبود به اون احمق ریشو(محمد)بگی اون کارو با من بکنه و به پدرم بگه!

ثانیا الحمدلله زندگیش داره از هم می پاشه تا بفهمه وقتی منو اذیت کنه یعنی چی!افسانه در حال جداییه!

ثالثا زمانی بود بگذشت .بین من و شما.همین.ولی من اصلا شما راـخدای ناکرده ـ...فرض نکردم.چقدر زود دل میبندی!

رابعا منو حلال کن.

 

همین.

بازم میگم  هنوز دوستت دارم.

+ نوشته شده در  ساعت 11 بعد از ظهر  توسط مینا   | 

تامل...

 
  • کسی‌که به هر چیزی چنگ می‌اندازد، هیچ چیز را نمی‌تواند محکم بگیرد. «اسلواکیایی»
  • + نوشته شده در  ساعت 3 بعد از ظهر  توسط مینا   | 

    کارم از گریه گذشته است, بدان میخندم...

    محمدم دوستت دارم
    + نوشته شده در  ساعت 10 بعد از ظهر  توسط مینا   | 

    دلباخته

    ای صورت پهلو به تبدّل زده! ای رنگ
    من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ


    گر شور به دریا زدنت نیست از این پس
    بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ


    با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
    چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ


    من رستم و، سهراب تو! این جنگ چه جنگی است؟
    گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ


    یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!
    اکنون تو ز من دل‌زده‌ای! من ز تو دلتنگ

    + نوشته شده در  ساعت 10 بعد از ظهر  توسط مینا   | 

    ای شما!

    ای شما!

    ای تمام عاشقان هر کجا!

    از شما سوال می‌کنم:

    نام یک نفر

    در شمار نام‌هایتان اضافه می‌کنید؟

    یک‌نفر که تا کنون

    ردپای خویش را

    لحن مبهم صدای خویش را

    شاعر سروده‌های خویش را نمی‌شناخت

    گرچه بارها و بارها

    نام این هزارنام را

    از زبان این و آن شنیده بود


    یک نفر که تا همین دو روز پیش

    منکر نیاز گنگ سنگ بود

    گریه‌ی گیاه را نمی‌سرود

    آه را نمی‌سرود

    شعر شانه‌های بی‌پناه را

    حرمت نگاه بی‌گناه

    و سکوت یک سلام

    در میان راه را نمی‌سرود

    نیمه‌های شب

    نبض ماه را نمی‌گرفت

    روزهای چارشنبه ساعت چهار

    بارها شماره‌های اشتباه را نمی‌گرفت

    ای شما!

    ای تمام نام‌های هرکجا!

    زیر سایبان دستهای خویش

    جای کوچکی به این غریب بی‌پناه می‌دهید؟

    این دل نجیب را

    این لجوج دیرباور عجیب را

    در میان خویش

                            راه می‌دهید؟


    لجوج دیرباور (قیصر امین‌پور)
    + نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مینا   | 

    امام رئوف

    fgfdg
    + نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط مینا   | 

    مرا به سفره‌ی آواز خویش مهمان کن
    به یک اشاره شب تیره را چراغان کن


    شکسته دشنه‌ی مردان، دلاوران مُردند
    سوار فاتح خورشید! عزم میدان کن


    هنوز در تب فریاد، هم‌صدای توام
    به سِحر حنجره برخیز و باز توفان کن


    تو از نژاد سحرزادگان این خاکی
    برای زخم شب تیره، فکر درمان کن


    رفیق روشن آیینه! تشنه‌ی نوریم
    بیا و خلوت ما را ستاره‌باران کن


    سکوت می‌کُشدم، شعر تازه‌ای بسرای
    و این قناری خاموش را غزل‌خوان کن


    دلم برای صدایت بهانه می‌گیرد
    مرا به سفره‌ی آواز خویش مهمان کن

    + نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مینا   | 

    محمدم من نامرد نیستم...بعدا خواهی فهمید که چی میگم!

    yuyu

    ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

    وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

    گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

    آری شود ولیک به خون جگر شود

    خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

    کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

    از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان

    باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

    ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

    لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

    از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

    آری به یمن لطف شما خاک زر شود

    در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

    یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

    بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

    مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

    این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

    سرها بر آستانه او خاک در شود

    حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

    دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

    + نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط مینا   | 

    کفش

    کفش

    دخترک گل فروش سالها بود که در آرزوی خریدن یک کفش قرمز پولهایی را که از فروختن گل های مریم به دست آورده بود، در قلک کوچکش جمع می کرد.
    آن روز صبح هم مثل همیشه، در فکر و رویایش بود که ناگهان در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد. وقتی چشمانش را باز کرد خود را روی تختی سپید و تمیز دید که در کنار آن هدیه ای قرار داشت. دخترک با خوشحالی هدیه را باز کرد. یک جفت کفش قرمز بود. چشمان دخترک لبریز از شادی شد. ولی افسوس . . . او نمی دانست که پاهایش دیگر توان رفتن ندارد.

    + نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط مینا   | 

    در فراق دوست...

    غعغه

    خدایا، وحشت تنهایی‌ام کُشت..
        کسی با قصّه‌ی من آشنا نیست
                        در این عالم ندارم همزبانی
                                        به صد اندوه می‌نالم
                  
                                      – روا نیست –


    شبم طی شد، کسی بر در نکوبید..
                به بالینم چراغی کس نیفروخت..
            نیامد ماهتاب بر لب بام،
                        دلم از این‌همه بیگانگی سوخت

    به روی من نمی‌خندد امیدم
            شراب زندگی در ساغرم نیست
                    نه شعرم می‌دهد تسکین به حالم
                            که غیر از اشک غم در دفترم نیست..

    بیا ای مرگ، جانم بر لب آمد
                بیا در کلبه‌ام شوری برانگیز
          بیا شمعی به بالینم بیفروز
                        بیا شعری به تابوتم بیاویز!!

    دلم در سینه کوبد سر به دیوار
            که این مرگ است و بر در می‌زند مُشت!


        – بیا ای همزبان جاودانی،
                    که امشب وحشت تنهایی‌ام کُشت!

    + نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط مینا   | 

    رفتار من عادی است...

    قفقبقلق

    رفتار من عادی است

    اما نمی دانم چرا
    این روزها
    از دوستان و آشنایان
    هرکس مرا می بیند
    از دور می گوید :
    این روزها انگار
    حال و هوای دیگری داری!
    اما
    من مثل هر روزم
    با آن نشانیهای ساده
    و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
    مثل همیشه ساکت و آرام
    این روزها تنها
    حس می کنم گاهی کمی گنگم
    گاهی کمی گیجم
    حس می کنم
    از روزهای پیش قدری بیشتر
    این روزها را دوست دارم
    گاهی
    - از تو چه پنهان -
    با سنگها آواز می خوانم
    و قدر بعضی لحظه ها را خوبی می دانم
    این روزها گاهی
    از روز و ماه و سال ، از تقویم
    از روزنامه بی خبر هستم
    حس می کنم گاهی کمی کمتر
    گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
    این روزها گاهی خدا را هم
    یک جور دیگر می پرستم
    از جمله دیشب هم
    دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
    من کاملا تعطیل بودم
    اول نشستم خوب
    جورابهایم را اتو کردم
    تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
    با کفشهایم گفتگو کردم
    و بعد از آن هم
    رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
    و سطر سطر نامه ها را
    دنبال آن افسانه ی موهوم
    دنبال آن مجهول گشتم
    چیزی ندیدم
    تنها یکی از نامه هایم
    بوی غریب و مبهمی می داد
    انگار
    از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
    بوی تمام یاسهای آسمانی
    احساس می شد
    دیشب دوباره
    بی تاب در بین درختان تاب خوردم
    از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
    در آسمان گشتم
    و جیبهایم را
    از پاره های ابر پر کردم
    جای شما خالی !
    یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
    یک پاره از مهتاب خوردم
    دیشب پس از سی سال فهمیدم
    که رنگ چشمانم کمی میشی است
    و بر خلاف سالها پیش
    رنگ بنفش و اروغوانی را
    از رنگ آبی دوست تر دارم
    دیشب برای اولین بار
    دیدم که نام کوچکم دیگر
    چندان بزرگ و هیبت آور نیست
    این روزها دیگر
    تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
    گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
    یک روز کامل جشن می گیرم
    گاهی
    صد بار دیر یک وز می میرم
    حتی
    یک شاخه از محبوبه های شب
    یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
    گاهی نگاهم در تمام روز
    با عابران ناشناس شهر
    احساس گنگ آشنایی می کند
    گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
    آهنگ یک موسیقی غمگین
    هوایی می کند
    اما
    غیر از همین حس ها که گفتم
    و غیر از این رفتار معمولی
    و غیر از این حال و خوای ساده و عادی
    حال و هوای دیگری
    در دل ندارم
    رفتار من عادی است 

     

                                  -  قیصر امین پور

    + نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مینا   | 

    روز پدر مبارک

    fgdf

    تبریک به كسی كه نمی دانم از بزرگی اش بگویم یا مردانگی، سخاوت، سكوت، مهربانی و... بسیار سخت است ... پدرم روزت مبارک

    + نوشته شده در  ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مینا   | 

    طبیعت زیبای ایران

    یبیب
    + نوشته شده در  ساعت 4 بعد از ظهر  توسط مینا   | 

    چند داستان کوتاه

    کفش

    دخترک گل فروش سالها بود که در آرزوی خریدن یک کفش قرمز پولهایی را که از فروختن گل های مریم به دست آورده بود، در قلک کوچکش جمع می کرد.
    آن روز صبح هم مثل همیشه، در فکر و رویایش بود که ناگهان در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد. وقتی چشمانش را باز کرد خود را روی تختی سپید و تمیز دید که در کنار آن هدیه ای قرار داشت. دخترک با خوشحالی هدیه را باز کرد. یک جفت کفش قرمز بود. چشمان دخترک لبریز از شادی شد. ولی افسوس . . . او نمی دانست که پاهایش دیگر توان رفتن ندارد.


    هنرپیشه

    بازیگر گمنام شناخته نشده ای بود، سالها بود که کوشش می کرد به هنرپیشه ای مشهور تبدیل شود.
    او آرزو داشت به حدی معروف شود؛ تا هر جا می رود از او تقاضای امضا و عکس کنند. آنقدر تلاش کرد تا بالاخره موفق شد.
    اما حالا وقتی می خواهد بیرون یباید؛ آنقدر گریم می کند تا کسی او را نشناسد.


    تمساح و کفتار (جبران خلیل جبران)

    کفتاری شامگاهان بر کناره رود نیل تمساحی دید و هر کدام در برابر هم ایستادند و به همدیگر درود و سلام گفتند.

    کفتار سخن آغازید و گفت : روزگارت را چگونه می گذرانی آقا؟

    تمساح پاسخ داد: بد ترین ایام را سپری می کنم گاهی به سختی و رنجم گریه سر می دهم و آفریدگانی که پیرامون من هستند به من می گویند:

                                 "این اشک ها چیزی جز اشک تمساح نیست."

     

    این تعبیر و تلقی به حدی آزرده و زخمناکم می کند که هرگز قابل توصیف نیست.

    کفتار همان هنگام به وی گفت:

    درباره ی رنج ها و سختی هایت خوب داد سخن در می دهی اما لحظه ای هم در باره من اندیشه کن . من به زیباییهای جهان شگفتی ها  شاهکارها و معجزه های بدیعش به دقت نظاره  می کنم و چنان خنده سر می دهم که حکایت از شادمانی نابی دارد که دلم را آکنده می کند و خورشید را به تبسم  وا می دارد.

    حال آنکه  دغل کاران می گویند:

                                   "این خنده ها چیزی جز خنده کفتار نیست."

    + نوشته شده در  ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مینا   | 

    قاصدک...

    fgf

    قاصدک!  

              هان،

                   چه خبر آوردی؟
                         از کجا، وز که خبر آوردی؟


    خوش خبر باشی، اما، اما
                                   گرد بام و در من
                                                    بی‌ثمر می‌گردی

     انتظار خبری نیست مرا
                        
    نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری 

    در دلِ من همه کورند و کرند
                       دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب


    قاصدِ تجربه‌های همه تلخ
                     با دلم می گوید
                                  که دروغی تو، دروغ،
                                                    که فریبی تو، فریب   

    قاصدک!  

              هان،  

                     ولی ... آخر ... ای‌ وای!

                                          راستی آیا رفتی با باد؟
    با توأم،  

             آی! 

                کجا رفتی؟ آی ...!

                                    راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟


    مانده خاکستر گرمی، جایی؟


    در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم؛ خُردَک شرری هست هنوز؟   

    قاصدک!

             ابرهای همه عالم شب و روز
                                                در دلم می‌گریند...

    قاصدک!

    برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
                                           برو آنجا که تو را منتظرند 

    + نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط مینا   | 

    عطر شب بوها

    مهربانا! عاشقانه سر بنه بر دامنم
    تا که مدهوشت کند عطرِ گُل پیراهنم


    چیست این احساس سرسبزِ بهارآور، بگو
    شاخه‌ای از نسترن، یا دست تو برگردنم؟


    از تب عشق تو چون خورشید می‌سوزم، بخوان
    راز این دلدادگی را در نگاه روشنم


    آن‌که می‌خواند مرا در خلوت شب‌ها تویی
    این‌که می‌بوید تو را در عطر شب‌بوها منم


    در هجوم بی‌کسی تنها تو با من دوست باش
    چون تو باشی گو تمام خلق باشد دشمنم


    تشنه‌ی نوشیدن آوازهایت مانده‌ام
    کی می‌آیی از غزل باران بباری بر تنم؟

    + نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط مینا   | 

    یا فاطمه زهرا (س)

    bv n
    + نوشته شده در  ساعت 11 بعد از ظهر  توسط مینا   | 

    EDWS

     

    به خداعشق به رسوا شدنش می ارزد

    وبه مجنون وبه لیلا شدنش می ارزد!

    دفتر قلب مرا وا کن ونامی بنویس!

    سند عشق به امضا شدنش می ارزد!

    گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم

    کوشش رود به دریا شدنش می ارزد!

    کیستم؟باز همان آتش سردی که هنوز

    حتم دارم که به احیا شدنش می ارزد!

    سالها گرچه که در پیله بماند غزلم ،

    صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد!

     

    + نوشته شده در  ساعت 2 قبل از ظهر  توسط مینا   |